|
"این وبلاگ گاز می گیرد"
|
ای دختران این مرز و بوم شما با زرد کردن موهایتان شبیه قلموی نقاشی ما می شوید!!!!!
ما حالمان به هم خورد از این همه زردی!!
عزیز دلبند لطفا" شما هم همچون ما کمی روشن فکر باشید و موهای خود را به رنگ شرابی در آورید!!
نیستید که ببینید عزیز دلبند راه دورمان.
پ ن: این روزها همه به جنسیت ما شک دارند..........حتا خودمان!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:5 توسط سینیور سعید |
روز ی که خرید مادر کیف مدرسه ،قرمز چمدان کلاس اول با کلید... روزی که سخت حل می شد اصل هندسه، دبیر همدانی، صد کاروان شهید... روزی که نو خواهد شد جان بچگی ، روزی که حسرت واجب است بر تو، دوران بچگی روزی که رفت بر باد، روزی که داد بر باد، شهر کلان که روزی علی آباد بود، روزی که رفت از یاد روزی که ماند در یاد ، تا باد چنین باد داد و بیداد.... روزی که خط کش تصویری شکست میانه ی تنبیه، روزی که زنگ خانه مان صور ِ اسرافیل بود، روز درک تضاد، تبعیض، تفاخر... روز لکه ی آب شور چشمت بر غلط دیکته... روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو، روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه، روز اشاعه ی سخنان نو آموخته ، روز تعریف پر هیجان فیلم هندی روزی که رید بر تو دختر همسایه، روزی که درید پدرت را کشور همسایه، روزی که مرد از در بسته ز پنجره تو آمد، روزی که دو کانال بود، یک به جنگ می رفت ، از دو باتو باتو آمد روزی که رهبر ، نوجوان تانک خورده بود، روزی که آستین کوتاه لگد میان گربه بود، روزی که ریش روزی که زیر بغل پاره روزی که یقه از فرط ایمان چرک بود، روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود کرک بود
روزی که چمران بر پارک وی آرام خسفید، روزی که فوزیه درکربلا شد شهید، روزی که شاه رفت جمهوری یک مانده شد، روزی که تنها راه آزادی انقلاب بود، روزی که مهتاب بود، سراب بود، سراب ناب بود، آن نوشابه که هشت ساله کنار حضرت معصومه خوردمش مادر خریده بود، سبز بود سون آب بود، روزی که رفت از یاد ، روزی که ماند در یاد، شهر کلان که روزی واااای علی آباد بود روزی که دنیا تمام می شد هر هفته جمعه ها غروب، روزی که آخرین لذت گزارش هفتگی بود روزی که پایان بود، پارک بان بود، تهران نبود، خیابان دشت آزادگان نبود... طراحی کتکولوئید، قدسی قاضی مور، خشم شدید برف روب فقیر، روح جهان کارگری، پله ی عبور، انگشت یخ زده ی پسر روزنامه فروش ،یخ شکسته با اشاره ی انگشت ، عقده به تیراژ پنج هزار تا ، از آسمان میکروفن می بارید جبرا" ، گوساله هم یکی را بلعید سهوا" دختر به نام نی ،در های و هوی شب، در جست و جوی عدم ابد پارادایس بود در پشت موی ریخته بر چشم برادرش یا موهای منفصل از گردن پدر بزرگ، در لای چرخ کالسکه، در لای عین چرخ کالسکه، در لای چرخش عین آج چرخ کالسکه ، در لای چرخ چرخشین این همه بازی های روزگار... "بسی رنج بردیم در این سال سی که رنج برده باشیم فقط مرسی"
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:8 توسط سینیور سعید |
تازه ما به هیچ کس عیدی نمیدهیم....... اما آنها باز هم ما را دوست میدارند......!!!!!!!!! ..... الان ۲سال است که ما میدانیم آنها چرا ما را دوست میدارند! پ ن :طبق معمول شما را باید قاب کرد و زد به دیوار......آخر شما خیلی تابلویید!!!!!!!!!!!!!!!!! *بعدا" نوشت: حالی که گوگل به ما داد......خودتان ببینید!! پ ن : حاج آقا سوال شرعی داشتیم:گاز اشک آور روزه رو باطل می کنه؟؟
عید فطر تمام خاندان ما با ما مهربان میباشند....
و ما را خیلی دوست میدارند........!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:18 توسط سینیور سعید |
همه می روند
ایستاده ام! پشت به خیابانِ پشت ِسرم! ...پشت سرم خیابان پشت کرده است! پنهان از نگاه مردم نمی شد گذشت
همه می روند تاریک می شود ، از کودکی وحشت زده می پرسم: من ایستاده ام یا می روم؟
و لب ها ،مجبور شدند،به گور هایی از هیجان! کودک با هیجان : سینیور سعید ما رو فراموش کردی؟؟!!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 4:46 توسط سینیور سعید
دور از جانتان ما گمان کردیم در این چله ی تابستان سرما خورده اید و دماغتان کیپ شده است .. اما متوجه شدیم شما کلا" بویی از مردانگی و غیرت نبرده اید...و ربطی به کیپی دماغ ندارد!!!!!! پ ن : ما کلا" آدم کینه ای نیستیم....اما مرد میخواهد که نامردی های چند شب پیش شمارا فراموش کند... پ ن : شما آن چیزی که نشان می دهید نیستید...!!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:50 توسط سینیور سعید |
این روزها داریم تمرین امضا میکنیم... آخر تصمیم گرفته ایم آدم معروفی شویم!!!! پ ن : ما فکر میکنیم مادرمان میخواهد ما را زن دهد..... زیرا او به ما میگوید : شما خیلی قشنگ حرف میزنید!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:33 توسط سینیور سعید |
یک قانونی هست که میگوید : هیچ پدر و مادری جنبه ی راستگویی و حقیقت را ندارد!!!! و در این زمینه قسم و دروغ حلال است!!!!!!! آخر خدا خیلی مهربان میباشد و خودش نیز روزی جوان بوده! پ ن : اگر بار دیگر مادر و پدرمان مارا دعوا کردند ما هم قهر میکنیم و میرویم خواننده میشویم!!!!!! پ ن : خدایا بیایید با هم یه شمال برویم......2تایی....!
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 17:34 توسط سینیور سعید |
*بازی مصاحبه ای با خود دعوت شده توسط صالح دویل(یا همون داش ممد خودمون):
عجب تفریحات سالمی!! ::چرا وبلاگ نویس شدید؟ چون مادرمان در پیدا کردن دفتر خاطرات استاد بود و همیشه رسوا میشدیم در کارهایمان! ::اگر بخواهید بهترین کار را برای کسی که دوسش دارید انجام دهید چه میکنید؟ کاری که هم ما بتوانیم انجام دهیم...هم او خوشحال شود! ::چهار اتفاق مهم زندگیتان که حتما باید به ان اشاره شود؟ ۱)دانشگاهی که برایش یه ارزن هم درس نخواندیم! ۲)رفتن خان داداشمان از این دیار! ۳)افتادن گوشیمان از شلوارکمان در سوراخ توالت...و سیفون کشیدن !! ۴)آشنایی با ۴ تا ارازل از کیش خودمان که کلی دوسشان داریم! ::چهار اتفاق که اگر به آن اشاره نشود بهتر است؟ ۱)ریختن شاش مبارک بر روی ۲ تا دختر چ* کلاس! ۲)بنا به دلایل امنیتی حذق شد ۳)قصه ی عاشق شدن سعید! ۴)نمیگوییم! ::خلاصه ای از شخصیت و اخلاقتان؟ نمودار سینوسی! ::با در نظر گرفتن قیافه ات کدام بازیگر را برای ایفای نقش ات مناسب است؟ میگویند شبیه آوریل میباشیم ...ظاهری میگویند شبیه نسیرین(خواهر نرگس) میباشیم....اخلاقی میگویند شبیه گربه میباشیم.....ظاهری و اخلاقی پ ن : همه نون قلبشان را میخورن....ما چوب قلبمان را میخوریم! *بازی دوم بازی 5 نفر که دوست داریم به هر دلیلی با آنها یک شب تنها باشیم دعوت شده توسط ندا: از انجا که ما روابط اجتماعیمان در حد گو* است..تا به بازی دعوتمان نکنند بازی نمیکنیم.... ما به یک بازی دعوت شدیم....: 5 نفر که دوست داریم به هر دلیلی با آنها یک شب تنها باشیم.. 1) خدا: اصلا هم قصدمان گفتمان نیست...تنها عشق بازی..و در آخر وقتی در بغل چاقشان لم داده ایم با کرشمه از ایشان میخواهیم با ما به از این باشند که با خلق جهانند... 2) دخترک : ....... 3) مجید مجیدی : نه در خانه.....بلکه در یک کافه 4)در اینجا ما از خانه ی خالی استفاده میکنیم...و به جای تنهایی پارتی میگیریم... 5) در شب آخر به گردش در خیابان ها میپردازیم و شب با دوستان مونث مان به خانه باز میگردیم... پ ن : همه ی اینها دروغ بود....ما هر 5 شب پارتی و دورهمی برپا میکردیم.... پ ن : خدایا شما هم اینروزها مثل دیگر مردان تنها به فکر خود میباشید....این ناجوانمردانه است در پایان ما نیز صالح دویل را به این بازی دعوت می کنیم: " ماییم و نوای بی نوایی بسم اله اگر حریف مایی"
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 15:14 توسط سینیور سعید |
از نو برایت می نویسم ...
تمام تنهایی ام یعنی نداشتن دستهات ..
دستان مربایی که خاطراتم را رنگین می کنند ..
خاطراتی که تمامش تویی..
دستم را بگیر
من دارم در این خاطرات گم می شوم
در تویی که هستی
همیشه ، همه جا ، با چشمانی خندان و دست های مربایی
نمی دانم ، نمی دانم ! این تویی که پیدا نمی شوی یا این منم که گم شده ام ؟
...
تندیس لبخند !
بعد از رفتنت
تمام داشته هام شده نداشتن دستهات...
نکند نباشی ؟!!!
بهانه هایم را از من نگیر
من به بهانه های دچارم
به تنهایی ام دچارم
به نبودنت دچارم
به خاطراتم دچارم
به فنجان های نیمه خورده نیز ...
نکند نباشی ؟!!!
چقدر سرد است ..
وقتی به نبودت فکر می کنم ، این جا دما زیر ِصفر است ..
این جا همه چیز قندیل می بندد
این ذهن در به در ِمصلوب
این ذهن ِدر به در جای پاهایت
که خاطرات ِحضورت را در آن چال کرده ای
در لحظه ای که خودش را تا ابد به پاندول ساعت آویزان کرده است
در لحظه ی رفتنت
آرام گرفتهست
و این ناقوس کلیسا
که بین ِخاطرات و لبخند تو آونگ شده است
دل من است ! آری دل ِمن ...
و تو می خندی
در تمام شطحیاتم می خندی
با دستانی مربایی ...
نکند نیایی ؟؟؟؟
این زندانی ستمگر به آوای زنجیرش خو نکرده است ...
این زندانی به آوای زنجیرش دچار است ..
به عشقی که تمام سهمش از آن دل تنگی ست ..
نداشتن است ...
به تمام خواستن است ...
این زندانی به شوکران ِمربایی ِتنهایی هایش دچار است ...
نکند نیایی !!!
نه !
نه ...
بیا ، ببین ، این بار با دستان ِتو قهوه دم کرده ام ..
این قهوه بوی دیدار می دهد ..
بیا با دستان من برایم قهوه بریز
لطفا کم بریز
چشمانم برای ته فنجان دل دل می کند ...
و تو می دانی که دلم بهانه های تازه تکراری می خواهد ...
....
خیره می شوم به ته فنجان
باز تویی
تو با همان لبخند
نشسته ای رو به رویم ...
صدای نواختنت هم می آید ..
این قهوه بوی گیلاس می دهد ...
همه جا مربایی است .
همه جا قرمز است ...
....
و من چه معتادانه به بود ِنبودت ، دچارم !
و تو می دانی دچار یعنی عاشق ..
و این آخرین پک ِتنهایی ست
کجا بودیم ؟؟؟
اوووووم ...
داشتی می خندیدی ...
تابستان ۸۸-سینیور سعید
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 14:5 توسط سینیور سعید |
نگران نباشید...... این سرفه های شما از مریضی نیست...!!!! ما لقمه ی بزرگتر از دهان شماییم....دارید خفه میشوید...!!! پ ن :اگر ما شمارا تحویل میگیریم...دلیلش خوب بودن شما نیست...سخاوت ما بالاست !! پ ن :وایسا دنیا.....ما استفراغ داریم از این همه گردش و تکرار...ما میخواهیم پیاده شیم!!! ما یک زمانی قصد رفتن از این دیار را داشتیم...... اما حالا دیدیم که اشتباه میکردیم و رفتن جایز نیست..... باید سریعا" فرار کنیم و برویم!!!!!!!!!!!! ما در عجبیم از اعتماد به نفس کاذب ملت که اینگونه آنهارا سرافراز و مارا سرافکنده میکند!! یک زمانی ما نگران بزرگی مردم و کوچکی دلمان بودیم.......!!!!!!!!!! اما حالا....... نگران بزرگی دلمان و کوچکی مردمیم.......!!!!!!!! عزیز دلبند لطفا" شما هم همچون ما کمی روشن فکر باشید.... آخر میدانید....... پ ن : شمارا باید قاب کرد و زد به دیوار......آخر شما خیلی تابلویید!!!!!!!!!!!!!!!!! پ ن:عزیز دلبند شما با این حرف هایتان جواد بودن خود را تضمین می کنید!! پ ن:اگر بخواهیم خلاصه ای از شخصیت و اخلاقتان بیان کنیم مانند نمودار سینوسی می باشید. پ ن: عزیز دلبند مرگ نزدیک است...پس تا دیر نشده بتمرگ و زندگی ات را بکن!!!!!!! باشد که رستگار شوید! پ ن :این روزها هر ننه قمر خوبی مارا میخواهد.....ما نخواهیم چه کنیم؟؟ *انقدر این روزها مارا کردند........نصیحت!!!!!!! ما حس میکنیم اپن شدیم.....از نظر روحی و ذهنی.....!!!!!! پ ن : همه نون قلبشان را میخورن....ما چوب قلبمان را میخوریم! پ ن: بنا به دلایل امنیتی حذف شد پ ن: ما نیاز داریم یکی به ما بگوید: آرام باش.... آرام باش سعید من، "باید بچشد عذاب تنهایی را مردی که ز عصر خود فرا تر باشد" *قلبمان را به قیمتی بس گران و ناجوانمردانه عرضه میکنیم....زیرا: بزرگ زنان خوشتیپ و خوشگل همیشه اجناس گران و مارکدار میخرند!!!!!!!!!!!!! پ ن : آن زمان که قیمت مناسب بود ......خسیسی کردید.....حراج تمام شد ...!!!!
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 19:48 توسط سینیور سعید |